دوباره دیدن یه حبه قند باعث شد با دید دیگری به آن نگاه کنم. بار اول پر از احساس شده بودم  مخصوصا بعد از فیلم اصغر فرهادی که پر از ناامیدی بود  این فیلم مرا پر انرژی کرد. و اساسا حسی نوستالژیک به من داد. چون ما هم فامیل پرتعدادی مثل خانواده فیلم داریم.

اما وقتی دوباره فیلم را دیدم متوجه شدم سیدرضا میرکریمی اگر چند حرف و انتقاد داشته گذاشته در دهان آقا هرمز (با بازی اصغر همت) و جواب بعضی از آنها را توسط حاج ناصر (با بازی فرهاد اصلانی) می دهد. این دیالوگ ها آن قدر عادی بیان می شوند که احساس می کنی همانطور که بخش های دیگر فیلم بخشی از زندگی هر روزه مردم است آن حرف ها هم همانطور بخشی از زندگی روزمره است. شاید اما قسمت خوب پیام فیلم انتخاب شخصیت اصلی زن (پسند با بازی نگار جواهریان) برای ماندن در کشور است. شخصیتی که بنا بر سرنوشت می خواست به خارج از کشور برود ولی به هر دلیل تصمیم می گیرد بماند و این بر خلاف شخصیت های فیلم های اصغر فرهادی مانند چهارشنبه سوری و جدایی نادر از سیمین است که بحث به خارج از کشور رفتن کاملا موجه و حتی در دومی به عنوان یک آرمان مطرح می شود.

قصه احساس ها در فیلم یه حبه قند یعنی خنده ها و گریه ها دیدنی است. در یکی از سکانس ها بازیگرها آنقدر می خندند که احساس خنده به تماشاگر هم منتقل می شود. و صحنه های گریه دار آن چنان طیعی است که انسان را دعوت به گریه می کند.

و این هم عکسی از لحظات تغییر فضای فیلم

پی نوشت : زندگی واقعی کدام یکی است؟ زندگی ای که میرکریمی در این فیلم ارائه می کند یا زندگی ای که در فیلم های شهری ارائه می شود کدام واقعی اند؟ واقعیت این است که هر دو به یک اندازه واقعی اند اما وقتی که زندگی شهری ایده آل برخی محسوب می شود فکر می کنند که هر فیلمی که زندگی شهری را عرضه کند واقعی است و فیلمی که در فضایی غیر از فضای مدرن و دودزده تهران بگذرد (گو اینکه یه حبه قند هم در تهران فیلمبرداری شده است ) غیر واقعی به نظر می آید. در این فیلم هم از دنیای مدرن حضور لپ تاپ و گوشی موبایل را هم می بینیم اما خودروی در حال حرکتی نیست و این نقطه ضعف فیلم نیست. حتی وقتی کوچه ها نمایش داده می شوند فقط نا آلاینده ترین وسیله ساخت دست انسان یعنی دوچرخه را می بینیم. به هر حال لذت فیلم در این است که زندگی را در قالب سنتی ارائه می کند. زندگی ای که هم در مراسم ازدواجش آرامش زیادی هست و هم در مراسم سوگواری اش.