حالا که قرار است فردا برای تماشای یه حبه قند برویم یادم افتاد که درباره نمایش زمستان 66 نظرم را ننوشته ام. نمایش به من نچسبید. و تنها چیزی که در ابتدا به ذهنم رسید این بود که تهرانی ها چقدر لوس اند! دیالوگی که می گوید با موشک باران تهران حتما جنگ تمام می شود و مسئولان صلح را خواهند پذیرفت. انگار تهرانی ها مصداق خواص باشند یا برخی از آنها مصداق خواص اند، آنهایی که امام علی (ع) می گوید خواسته های آنها زیاد است و در وقت سختی مسئولان را تنها می گذارند.

متن های تئاتر طوری از نوشیدنی های الکلی حرف می زند که انگار اینها حقی است که به زور از انسان ها سلب شده است. به هر حال نوشیدنی الکلی به عنوان ارزش مطرح می شود. شلید واقعا این نوع نوشیدنی برای تماشاگران هم ارزش باشد فارغ از تمام احکام دینی. در و تخته با هم جورند. تصور کنید اگر مثل برنامه هایی که بسیج دانشگاه ها برای تغییر فضای جاهایی مانند جمشیدیه و غیره انجام می دهد درباره تئاتر انجام دهد و بافت تماشاگران تئاتر را حتی شده برای دفعات معدودی تغییر دهد چه اتفاقی می افتد؟ مطمئنا به علت تفاوت ارزش های کارگردان و تماشاگران یا اعتراض تماشاگر مشاهده خواهد شد و یا اینکه کارگردان تصمیم خواهد گرفت طور دیگری کار بسازد.

پی نوشت : بار اولم نبود که تئاتر را در مجموعه تئاتر شهر می دیدم. چندین سال قبل همراه با موسی قاسمی و دوستانی که دور و بر خودش جمع می کرد دو بار به مجموعه تئاتر شهر رفته بودم. خواستم بنویسم . . . 

موسی قاسمی که امیدوارم هر جا هست سلامت باشه مردمدار بود و با همه جور آدمی ارتباط برقرار می کرد کسی که مثل یک چسب دوقلو دفتر فرهنگی و شورای صنفی دانشکده را به هم وصل کرده بود. اون بود که من را به تئاتر شهر برد من به اعتبار اون به دیدن تئاتر رفتم. من فکر کردم تو اون روزهام که نظر من همانطور که برای اون دوستان قابل احترام بود ولی از قرار این طور نیست.