امروز فهمیدم که راز آن متنی که هنگامه قاضیانی در شب دریافت جایزه جشنواره فیلم فجر در رابطه با یاد شهدا خواند را فهمیدم. فیلم روزهای زندگی پرویز شیخ طادی را امروز دیدم و مثل دیروز گریه کردم. احساس مستتر در فیلم چنان قوی است که بازیگر مذکور را تحت تاثیر قرار داده بود. فیلم با نور شروع شد و با نور و با امید پایان یافت. فیلم به خوبی بدون روایت صحنه جنگ مسائل و مشکلات رزمنده ها را به نمایش می گذارد. فضای بیمارستان صحرایی و حال و هوای پزشکان و مجروحین به خوبی نمایش داده می شود. همچنین تا به حال کمترین فیلمی در رابطه با یورش سراسری عراق بعد از پذیرش قطعنامه توسط جمهوری اسلامی ساخته شده است. از این لحاظ نیز وقایع آن زمان را به خوبی روایت می کرد.
فکر نمی کردم کتاب قیدار امیرخانی این طور باشد. کاملا مرا به فضای من او برگرداند. کتابی که با آن گریه کردم و گاهی خندیدم. قیدار برای من به اندازه من او ارزشمند شد. و شیرینتر از همه ارجاعات نویسنده در قیدار به من او جالب است. این ارجاعات یادآور ارجاع بیوتن به ارمیاست و بیش از آن. این کتاب مرا حداقل چنان احساساتی کرد که می توانستم تا دقایقی گریه کنم. در کل کتاب ارزشمندی است و شایسته تقدیر.
اما ارتباط داستان های رضا امیرخانی با ارتباطات در روش تحقیق مردم نگاری است. هم در کتاب من او و هم در کتاب قیدار تحقیق مردم نگاری و مستندنگاری شدیدی انجام گرفته است. چیزی که می تواند برای متخصصان ارتباطات الگوی خوبی باشد.
در همشهری داستان اردیبهشت یک روایت ترجمه شده از یک نویسنده خارجی هست که درباره وقایع بیماری دختر کوچکش نوشته است. در قسمتی از متن درباره دید ماهی های درون آکواریوم به انسان های بیرون نوشته است. وی می گوید که ماهی ها فکر می کنند که ما از دنیای سرد آنها باخبریم ولی این طور نیست. در قسمتی از متن حال خود را در زمانی که باید با عجله به بیمارستان می رفت توصیف می کند. می گوید با خودم فکر می کردم چرا مردم مثل من عجله نمی کنند چرا راه را برای من باز نمی کنند. این توصیف ها را می توان به رابطه سازنده محصول رسانه ای و مخاطب مرتبط کرد. چیزی که سازنده می فهمد معمولا آن چیزی نیست که مخاطب می خواهد و چیزی که مخاطب درک می کند و به آن نیاز دارد را سازنده محصول رسانه ای نمی داند.
و نارنجی پوش . . .
من فیلم نارنجی پوش مهرجویی را ندیده ام اینکه با فیلم های قبلی وی فرق دارد یا نه و اینکه فیلم سفارشی است زیاد مهم نیست. قصه منزلت اجتماعی کارگران شهرداری چیزی است که مدتهاست فراموش شده بود. این فیلم در افزایش منزلت اجتماعی کارگران شهرداری مطمئنا موثر خواهد بود. بنابراین مهرجویی حتی اگر فیلم سفارشی هم ساخته باشد کار خوبی کرده است.
در وبلاگ طراحی اسباب بازی یک مطلب درباره اسباب بازی های شانسی کیمدی تویز و مربوط به بدیهیات فرهنگی گذاشته ام. از آنجا بخوانید.
برنامه ضبط شده با اجرای خانم آزاده نامداری، اکثرا بازیگران را تا جایی که من دیدم دعوت می کند و در زمینه های مختلف زندگی معیارهای آنها را معرفی کند. در حقیقت آن بازیگران به نوعی به عنوان الگو معرفی می شوند. اینکه آیا معیارهای آن بازیگران درست است یا نه من تمام برنامه ها را ندیدم که نظر بدهم ، اما آنچه که دیدم حضور یکی از عوامل برنامه به همراه گروه تصویربرداری در آپارتمان مجردی بازیگری مانند خانم گلاره عباسی بود. و مطمئنم بازیگران خانم مجرد دیگری نیز اینگونه در این برنامه معرفی شده اند. شاید هدف طراح برنامه در برنامه ای با حضور خانم عباسی نشان دادن عشق به وطن در این فرد باشد که در جای خود محترم است اما زندگی مجردی فرد مذکور در میان بدیهیات فرهنگی ای قرار می گیرد که به خورد تماشاگر داده می شود.
نکته جالب این است که برای جنبه نگهداری از فرزند یکی از زنان بازیگر مسن را به برنامه دعوت کرده بودند. درست است که خانم های مسن تجربه زیادی در تربیت فرزند دارند اما آیا امکان دعوت از یک بازیگر جوان یا نسبتا جوان که دارای فرزند نیز هست، نبود؟
جواب را خودم هم می دانم، بازیگران زن متاهل دارای فرزند و مشهور که بتوانند درچنان برنامه ای حضور پیدا کنند به انگشتان دست هم نمی رسد.
سریال «سیر و سرکه» داستان پیرزنی را روایت می کند که در حال یادگرفتن زبان انگلیسی برای رفتن به کانادا است که پسر و عروس و نوه اش را ببیند.. من که تا به حال نفهمیدم محور سریال دقیقا همین است یا چیز دیگری اما آنچه که مشخص است هیچ نوع ارزشگذاری ای درباره ساکن بودن فرزند مامان تهمینه در کانادا نمی شود و یا می توان گفت ارزش مثبت به این وضعیت اختصاص داده می شود. و کلا اوضاع طوری است که پیرزن باید خود را تابع شرایط کرده و زبان فرنگی یاد بگیرد. در این سریال به وجه دینی ازدواج پسر مامان تهمینه با یک خارجی پرداخته نمی شود. این مساله انسان را به یاد سریال شمس العماره می اندازد که در آن با وجود حضور تمام معیارهای روانشناسی خبری از احکام شریعت اسلام نبود.
در سریال نوروزی دیگر یعنی «دست روی دست» هم سه دسته خانواده داریم که یک دسته (خانواده مجلسی) ساکن خارج هستند و دسته دیگر (خانواده زندی) می خواستند به خار از کشور بروند و فقط خانواده مفلس و کلاهبردار سلطانی قصد مهاجرت ندارند. اینجا هم فکر می کنم به مهاجرت به خارج از کشور ارزش مثبت اختصاص می یابد.
نامه شهاب حسینی به اصغر فرهادی که در آن خود و همکارانش در فیلم جدایی نادر از سیمین را هابیل نامید و معترضان به فیلم مذکور را قابیل نامید و فیلم را قربانی مقبول خدا باعث شد فکر کنم آیا من که به شخصه از این طور جایزه گرفتن جدایی ناراحتم آیا به آن خدایی که شهاب نام برده است اعتقاد دارم یا نه؟
من به الله معتقدم و روزی چندین بار به یگانگی او شهادت می دهم. اما خدایی که شهاب حسینی نام برده است خدایی است که رابطه اش با آنجلیا جولی بهتر از سیدرضا میرکریمی است. چنین خدایی که قربانی (فیلم جدایی) اصغر فرهادی (هابیل) را پذیرفته است مطمئنا خدای اسکار است و من به خدای اسکار اعتقادی ندارم و بیشتر منتقدان این وضع جایزه گرفتن فیلم جدایی هم به خدای اسکار اعتقاد ندارند. انتقادهای آنها از اعتقاد به الله ریشه می گیرد.
چرا کسی از دانشمندان علوم انسانی ترور نمی شود؟
متنی است که در جام نیوز منتشر شده است.
مطالب قدیمی تر »